اگه مي شد از عشق قصه نوشت مي شد از عشق تو گفت.
سلام
نمي دونم چي بگم , از كجا شروع كنم. راستش مدتيه يه چيزي گير كرده تو دلم هر چندم تلاش مي كنم فراموشش كنم نمي شه . حقيقتش بدجوري عاشقت شدم! نه اشتباه نكن اين نه شعره و نه رمان , حقيقته حقيقت.
نتونستم مستقيم بهت بگم اما اينجا مي نويسم شايد يه روزي خونديش هر چند كه من از اين شانسا ندارم.
مدت ها بود كه وقتي مي اومدم اونجا نه براي اين بود كه كاري داشتم فقط براي ديدن تو بود كه مي اومدم. خيلي دلم مي خواست و مي خواد كه بهت بگم چقدر دوست دارم ,بعضي وقتا مي خواستم دلمو به دريا بزنم و بهت بگم, اما نشد مي ترسيدم و ميترسم كه همين ديدن چند وقت يه بارت رو هم از دست بدم و از طرف ديگه مي ترسيدم كه ناراحت بشي و همينه كه بيشتر از همه منو عذاب مي ده و باعث مي شه سكوت كنم.
اما ديگه طاقت نياوردم بايد اينجا بنويسم كه دوستت دارم شايد بخونيش و گرنه ديوونه مي شم.
.
.
.
ربع ساعت بعد : نمي دوني چه سخته كه احساساتم رو در يك صفحه بي احساس بنويسم در حالي كه تو در همين نزديكيم هستي . لعنت به اين اداب و رسوم , لعنت به اين ضوابط دست و پا گير .
به هرحال من اين مطلب رو مي نويسم و سعي مي كنم يه جوري ادرس اينجا رو به دستت برسونم و اميدوارم اين نوشته رو بخوني اگه خواستي ببيني من كيم يا اگه خواستي بهم سلامي بكني يا حتي اگه از دستم ناراحت شدي و دلت خواست تكه تكه ام كني (كه حقمه) و بهم فحش بدي مي توني با ايميل هام تماس بگيري : mnn545@gmail.com يا mnn215@yahoo.com منتظرتم .
به هرحال اگه تماس گرفتي يا نگرفتي اگه اين نوشته ها رو خوندي يا نخوندي بدون كه من هميشه به يادتم و اگه روزي به يه فردي احتياج داشتي كه جونشو برات بده من حاضرم.
قربان تو
در ارزوي ديدارت